

اي عجب با ملت ما هرکسي پاسور زد ------ دست آخر سور زد
بر خلاف حکم بازي، سور خود با زور ------ دست آخر سور زد
آنکه ميگفتند اصلاً ناشي است و تازهکار------- نيز بيزاز از قمار
دستگرمي، سور اول را ز راه دور زد -------- دست آخر سور زد
بيبي دلهاي مردم، صيغه شد بهر طرف ------ آمد آقا از نجف
روز اول، دم ز آزادي و صلح و نور زد------ دست آخر سور زد
خلق احساساتي ما، دلزده از ماسبق ---------- پشت هم دادش ورق
او پي حفظ تنوع، سور خود با زور زد ------ دست آخر سور زد
(اصلاح: سور جوراجور زد)
بعد ِ آقا، نوچههايش وارد بازي شدند --------- يک به يک راضي شدند
هريکي سوري مطابق با همان دستور زد ---- دست آخر سور زد
هفت خاج آورد آن شيخي که بار پسته داشت ------ ثروتي شايسته داشت
ثروتش افزون شد و سوري که زد کيفور زد ------ دست آخر سور زد
شيخي آمد با عباي نازک و تور سفيد ------------ حيله و مکرش جديد
خنده بر لب سور خود را با ادا و عور زد ------ دست آخر سور زد
شيخ توي حوزه و رمال در کنج دکان ------ مطمئن شد سورشان
حجت الاسلام قاري در کنار گور زد ------- دست آخر سور زد
هم گداي روضهخوان، هم "سيد صيغهبيار" ------ سورشان شد برقرار
هم مقام رهبري زد، هم رئيس جمهور زد ---------- دست آخر سور زد
تودهاي هم اين ميان با داس خود آمد جلو ------ گفت شد وقت درو
سور خود با عذر المأمورم و معذور زد------ دست آخر سور زد
الغرض، هرکس که آمد، چون امام اولي ------ سور زد بيمعطلي
پس دلش از بهر سور آخري هم شور زد ------ دست آخر سور زد
هاديا ديدي که هر ليلاج پست خالبار ------ کرد دستش را دراز
آس ما کش رفت و "دهلو خوشگله" را تور زد ------ دست آخر سور زد
کجا یک عاشقی این ادعا کرد
که حق عشق یک روزه ادا کرد ؟
تو سرما میخوری، یک هفته باید
بخوابی تا مگر وقتش سرآید
چگونه عشق را با آن تب و سوز
توان دینش ادا کردن به یک روز ؟
اگر داری خیال رفع تکلیف
بده پنجاه درصد نیز تخفیف
همان یک روزه را هم نیمه اش کن
به کادو دادنی هم بیمه اش کن
بکن با یار عشقی نیمه کاره
بگو باید که برگردم اداره !
ولی گر عاشقی را میشناسی
نباید با والنتاینش بلاسی
نمی مانی که تا یک روز در سال
زنی زنگ و کنی عشق و دهی حال
چو مجنون عاشق لیلا بمانی
در اوج بی زمانی، بی مکانی
که درد عاشقی مدت ندارد
غمش روز و شب و ساعت ندارد
زمان عشق اینسان مختصر نیست
بله عشق است این، سیزده بدر نیست!

«پدر رویاهام »
داری میای از اون مسیر
نه خیلی زود نه خیلی دیر
ارابه ی اومدنو
سمت ستاره ها بگیر
تو کف دستام یه پلاک
کدوم ستاره خونته
واسه نموندنت بگو
ایندفه چی بهونته
هزار تا نردبون کمه
فقط نگاه تو بسه
که دست این پلنگ پیر
به اسمونت برسه
رو کره ی خاکی من
هر جای دنیا که باشی
با دستای بریده هم
تو فاتح قله هاشی
سنگا جوونه میزنن
قد میکشن حصار میشن
بدون دستات میان و
رو شونه هام سوار میشن
اسبت و ذین کن ایندفه
با من یه همسفر بشی
یه رویا بودی واسه من
ایندفه رو پدر بشی

متولّد شدم 
اگر روزی خورشید طلوع نکند وشبی ماه نتابد٬عشق "تو"باقیست

تا زمانی که کبوتران بالهای سپید بر هم می زنند "تو" هستی
به یاد روزی که پا در پس کوچه های عاشقی گذاشتیم
پرسیدم: پس کو خیابان؟
آرام جوابم دادی:اینجا بن بسته!
خیابانی نیست!
معصومانه گریستم و از عطش لبانت دمادم سوختم
بازوانم از دست رفتند٬ آنقدر که در بند حصار تو بودند
کاش اینجا بودی ٬ یا خیالت را می بردی.

رفته بودم تو آسمان ستاره نقاشي كنم
پايم سُر خورد ؛ دستم لغزيد؛ فرشته ها رو كـُشتم
فرشته هارو كـُشتم.....
سالها منتظر مرگم نشستم
اونم نيومد من هم ثانيه ها، دقيقه ها رو كـُشتم
اونم نيومد من هم به انتقام فاصله ها ، دقيقه ها رو كـُشتم
فاصله ها ماند هنوز پيش من.
سجاده ي گله و شكايت پيش خدا ببردم
بغض امانم نداد ، خدا خدا كردم .... خدا رو كـُشتم
وقتي كه بغض هم شكست
به حرمت سالها سكوتم، لبم رو بستم ؛ صدا رو كـُشتم
گلاي نيلوفر و شبدر و اقاقيا رو دوست دارم
اينم سهم من نبود تو باغچه رفتم و گلا رو كـُشتم
يادته گفته بودم جشن ميلاد مي رم مزار ؟
رفتم ، ديدم ، شايدم از حسادت زدم لاله هارو كـُشتم
ديگه نرو ستاره ها رو بنگر
اينو بدون ستاره هارو ....... كـُشتم
خاطره ها ماند بين اينهمه كشته ها
خاطرتو را کجا برم؟ وقتی تو و محبت و صدق و صفا رو كـُشتم ؟!
با خاطره ها كه نمي شه كاري كرد
یادمه با يك ضربدر بزرگ،
قلب روي دفتر و دیوار و ، كـُشتم .

به زیبا ترین بهانه ی زندگیم
فرقی ندارد هر چه می خواهد بی افتد
یک اتفاق خوب و بد، باید بی افتد
و قتی تماشا می کنی دلشوره ام را
این خنده هایت از لبت شاید بی افتد
گر چه برای شعر هایم گاه گاهی
طاقت ندارم اتفاق بد بی افتد
می ترسم از، امروز و فردایش که شاید
فکری که توی این سرم باشد بی افتد
بو سیدن لبهای تو جرم است اما...
شرمی ندارم هر چه می خواهد بی افتد
تازه باران زده بودم٬ که مرا می چیدی
شبواز واژه ی ویرانه شدن٬ دزدیدی وقتی از کوچه ی چشمان شما می رفتم غم واندوه غزلهای مرا٬ می دیدی توی دستان شما مست شدم ٬چرخیدم وتو هم پای دل دخترکی٬ رقصیدی اشکم آرام در آغوش شما می بارید تو به معصومیت و سادگی ام ٬خندیدی عاقبت توی غزلهای خودم گندیدم تو به پای دل دیوانه ی من ٬ پوسیدی
در کار عشق مرحله قرب و بعد نیست....
(حافظ)
غزلی تقدیم به مادرم که
همه راز و رمز مادر بودن را می داند
و به من آموخت باید پرنده بود
باید پرید...تا اوج آسمان
بدون هیچ ترس و واهمه ای...

وقتی که با نگاه تو می بینم،وقتی تو در تمام تنم هستی
از راه های دور نمی ترسم،هر جا تو را صدا بزنم هستی

در هر زمان برای تو دلتنگم، کافیست سمت آینه برگردم
خورشید من: تو با همه نورت،در ذره ذره بدنم هستی

خورشید می درخشد و نورش را،از راهِ دور ریخته بر مهتاب
پس در هر آن کجا که تویی هستم،پس در هر آن کجا که منم هستی

بال مرا به معجزه پرواز،وقتی که بالهای تو بالا برد
از آشیانه پر نزدن ظلم است،وقتی تو بالِ پر زدنم هستی

هر جا که یاد توست وطن آنجاست،در قلب من،درآینه چشمم
حُسن پرنده بودن من اینست،تو آسمان من، وطنم هستی
هم شور دريا تو دلم هم شر ماسه تو چشم
اما نميخوام از تو و شور و شرت جدا بشم
تا تنگ ماهي برسه به آبياي عاشقي
گوش ماهيا نميشنون مياد صداي عاشقي
مياد صداي عاشقي
*
آبيه بي نهايتم ! من تشنه ي محبتم
اگه قراره بميرم تو مشتاي تو راحتم
*
حرير دريا رو تنم ماسه ها زير سرمه
ستاره هاي آسمون چشماي دور و برمه
تو كلبه ي ساحل صبح باد موافق اومده
صداي موسيقي موج خواب منو بهم زده
*
رو ماسه هاي خيس تو رد پاي جذرو مده
لبهاي ماهي گلي ام هجاي آبو بلده
ماهيه تنگ آ رزو يه موج سواره پيش تو
يه عمره دل بسته ولي يه بيقراره پيش تو
*
آبيه بي نهايتم ! من تشنه ي محبتم
اگه قراره بميرم تو مشتاي تو راحتم
پلنگ بیشه! کجا با شتاب بعد از من ؟!
بد است حالم و حالت خراب بعد از من
من از نهایت ار دیبهشت می ترسم
بعید نیست بگیرد « شلاب » بعد از من
پری پرنده ی رو یای موج و ماسه و کف !
به سوزنی است بترکد حباب بعد از من
کجای اینهمه نفرین پناه میگیری ؟
کدام چهره کدامین نقاب بعد ازمن
همیشه ترس فرو رفتنی تورا میکشت
جهنمی است جهان ، منجلاب بعد از من
«چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند»
بگو به خواجه که با این حساب بعد از من؟
(دو سیخ فاصله ، سوز جگر، کمی آتش
تناولی بکن از این کباب بعد از من)
فروغ حسرت رنگین کمان بعد از ظهر!
ببار زمزمه ها را، بتاب بعد ازمن
همیشه آجر دوم به بعد لق خوردی
توئی که قبل من آدم ، خراب بعد از من
برايم گريه نكن
چيزي هست كه بايد به تو بگويم
آن زمان كه تو از من دور بودي
كس ديگري جای تو را گرفت
« ا نريكو »
زمين به سمت سياه دل شما تف كرد
عقب كشيد خودش را سپس توفق كرد
پزنده دور سرم چرخ ميخورد يعني ...
دوپاي عقربه از صفحه ميبرد يعني ...
هميشه لحظه پروازو آسمان تنگ است
ميان رفتن و رفتن هزار فرسنگ است
...وچشمها ي شما شد كه تحت تعقيبم
دو گوي آتش خاموش در ته جيبم
سه بار زدبه سرم تن شوم به هرعنوان
براي قافيه دامن شوم به هر عنوان
هزارحرف نگفته و گوش ماهي ها
وبغض شسته و رفته و گوش ماهي ها
سكوت كمتراز انفجار گاهي نيست
براي حنجره ي خسته تكيه گاهي نيست
به هر چه جرم نكرده تقاص پس دادم
به باد عاصي ويرانه ها نفس دادم
هميشه چله نشستن علاج درد نشد
بدون دردكشيدن كسي كه مرد نشد
_ صبورساكت سالها ي سينه و سوز!
قيام كن كه ركودت شكسته ازامروز
گناهكاربهشتي! سرت شلوغ مباد
عزيزخوبي و زشتي! سرت شلوغ مباد
كسي كه آينه را توي شيشه كرد و گذشت
و صبح را كه دچاركليشه كرد و گذشت
به حجم باورمن اشتها تعارف كرد
شب تولد ايما ن من تصادف كرد